تبليغاتX
moon light

moon light

. . .
عشق رهگذر
 

 

باور مکن عشق هر رهگذری را که نگاه به چشمان تو آویخته است.

قلبت را در بقچه ای بپیچ و برای رساندن به اوج پاکیزه بدار.

هر ننگ بر توِ و هر لکه ای بر عفت ات میخی کنده شده از

نردبان بندگی است که تو را بر اصل می رساند.

 

 

پ.ن: از کتاب غریبه و یاهوی مقدس "سمیه بهرامی"

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/13ساعت14توسط بابک |
وفا و جفا
وفا و جفا
شعر: محمد فضولی

وفا هر کیمسه‌دن کیم ایسته‌دیم آندان جفا گؤردوم
کیمی کیم بیوفا دنیادا گؤردوم، بیوفا گؤردوم

کیمی کیم دردیمی اظهار قیلدیم ایسته‌ییب درمان
اؤزومدن هم بتر بیر درده آنی مبتلا گؤردوم

مکدر خاطیریمدان قیلمادی بیر کیمسه غم دفعین
صفادان دم اوران همدم‌لری اهل ریا گؤردوم

اگر سو دامنین توتدوم، روان دؤندردی اوز مندن
وگر گوزگودن اومدوم صدق، عکس مدعا گؤردوم

آیاق باسدیم در اومیده سرگردانلیق ال وئردی
هنر سررشته‌سین توتدوم الیمده اژدها گؤردوم

فضولی عیب قیلما اوز چئویرسم اهل عالمدن
نه‌دن کیم هر کیمه اوز توتدوم  آندان یوز بلا گؤردوم



 

ترجمه‌ی فارسی:
 زهر کسی وفا طلبیدم از او جفا دیدم
هر کسی را در این دنیای بی وفا دیدم، بی وفا یافتم


 به هر کسی که دردم را بیان کردم، طلب درمان کرد
و او را بر دردی بدتر از خویش مبتلا دیدم


 از قلب مکدر من کسی دفع غم نکرد
همدمان مدعی صفا را اهل ریا یافتم


اگر دست به دامان آب شدم، به سرعت روی از من گردانید
اگر از آینه طلب صداقت کردم بر عکس اجابت کرد


 قدم به دروازه‌ی امیدواری گذاشتم، سرگردان شدم
سررشته‌ی هنر را در دست گرفتم و اژدهایی به کف دیدم


 ای «فضولی» عیب مگیر اگر روی از عالمیان گرداندم
زیرا که روی بر هر کس نمودم، از او صد بلا بر من رسید

 

پ.ن: از سایت استاد نوید مثمر

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/23ساعت19توسط بابک |
21 AZƏR UNUDULMAZ
 

دردی درد اولمـــــــــــوش ائلینــده منــــــه

آغلادیم بیر ناشــــــی گـــــــــــولنده منـــــه

هئـــــچ کیم آغــــــــــلاماسین اؤلــــنده منه

من هئچ واخت ، هئچ زامان اؤلمه رم داها

 

آزاد قارداشیم وار ، اونونلا خوشــام

من گرک ساحیلی ساحیله قوشــــــام

ایکی بؤلونمکدن ائله قورخموشــام

چؤپوده ایکی یه بؤلمه رم داهــــــا

 

دنیزلـــــــر دریالار منه دایـــــــازدیر

ان درین بیر چای وار او دا آراز دیر

منه گؤروش وئرین ، آزادلیق آزدیر

گؤروشسم آیریلماق بیلمه رم داهــا

 

منیم سعادتیــــــم هارداسا ایــــــتدی

او آسان گلمیشدی ، آسان دا گئـتدی

منه نه ائتدیسه سعـــــادت ائتـــــدی

بد بخت سعادته گولمه رم داهــا ..

 

+نوشته شده در یکشنبه 1389/09/21ساعت13توسط بابک |

این روزا توی دانشگاه اتفاق هایی می افته که آدم رو به فکر میندازه...

این ور عیدونه... اون ور راهیان نور... فقط به فاصله چند متر!!!


سرمایه ی این ور دستای هنرمند...

ولی اون ور... پولی از حساب ...؟!!

یک طرف کمک برای کودکان سرطانی...

یک طرف سفر سیاحتی با سوپسیت دولتی...


کاش اونایی که با نه هزار تومن!!! میرن ایران گردی...بعد از این سفر مقدس...!! لااقل بفهمن که ما شهید ندادیم که عیدونه ای برگزار کنیم تا هزینه ی درمان آن کودک که صرف سفر اون شد...تامین بشه!!!



پ.ن: خسته نباشید به همه بچه های عیدونه...


+نوشته شده در سه شنبه 1388/12/18ساعت2توسط بابک |
آنا دیلی گونو



"سو"دئییبدیر منه اولده،آنام آب کی،یوخ

"یوخو"اویرتدی اوشاقلیقدامنه،خواب کی،یوخ

ایلک دفعه کی،"چورک"وئردی منه نان دئمه دی

ازلیندن منه "دوزدانه"، نمکدان  دئمه دی

آنام ،اختر دئمه یبدیرمنه،"اولدوز "دئییب او

سو دوناندا،دئمه ییب یخدی بالا،"بوز"دئییب او...


ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه 1388/12/01ساعت0توسط بابک |

زندگی چرخید منم چرخیدم...

بچرخ تا بچرخیم...!!!



+نوشته شده در پنجشنبه 1388/11/22ساعت23توسط بابک |

کاش می فهمیدیم شاید فردایی نباشه...


+نوشته شده در پنجشنبه 1388/11/15ساعت1توسط بابک |

وقتی حس نوشتن برگه امتحان رو ندارم... چه جوری بلاگ بنویسم آخه...!!!



+نوشته شده در یکشنبه 1388/11/11ساعت0توسط بابک |
توهش




خون پرنده به جرم قرمز بودنش ریخت...


مهر گزارش میدهد هواداران استقلال که از عملکرد تیم خود در نیمه اول به شدت ناراحت بودند سر پرنده‌ای را که هواداران تراختور با رنگ سرخ آن را رنگ آمیزی کرده بودند از بدن جدا کرده و به سمت پیست دو و میدانی پرتاب کردند


پ.ن: به این میگن توهش از نوع استقلالیش...


پ.ن: صدای طرف ترک ها رو قطع کردین که مبادا لغتی ترکی (استغفر الله) از اون تلویزیون شبه ملی تون بیرون نیاد... صدای خودتون رو هم خفه می کردین که فرهنگ غنی تون رو نشه...؟!!


ادعای تاریخ کوروش رو دارین... ولی...!!!


پ.ن: واقعا فاشیست برآزنده شماست...



+نوشته شده در یکشنبه 1388/10/27ساعت1توسط بابک |
گریه بی اختیار



تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست

غم تو هست، ولی غمگسار باید و نیست


اسیر گریه بی اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست


مرا ز باده نوشین، نمی گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست


درون آتش از آنم که آتشین گل من

تو را چو پاره دل، در کنار باید و نیست



پ.ن: شعر از رهی معیری


پ.ن: شکوه از آسمان و زمین نتوان کرد ،که رسم دنیا بر این بوده و است...



+نوشته شده در جمعه 1388/10/18ساعت1توسط بابک |